سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
شهید...

 

 

 

 

 

 

دست نوشته های  شهیدوالا مقام سید حسین علم الهدی که از دفترچه او استخراج شده است...وقتی پیکر مطهر او را پس از 16 ماه «عملیات بیت المقدس» دردشت هویزه پیدا کردند این دفترچه یادداشت به همراه نهج البلاغه و قرآن را در جیبش یافتند...

من در سنگر هستم .عمق غربت و اوج عزت. در این تنهایی، در این خانه جدید باخود ،با خدا و با شهدا سخن میگویم. سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء ، سنگر من در کنار رودخانه کرخه است. وقتی به آب مینگرم، به یاد سنگر های در کنار کارون می افتم و از خود می پرسم خدایا آن برادرانم که در خونین شهر می جنگند در چه حال اند؟ خدایا آن برادرانم که در فارسیان و دارخوئین در سنگرند در چه حال اند؟

این جا دشت آزادگان است. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می کوبد و وحشیانه ،جنایت می کند. هزار متر جلوتر کانالی است که دوست عزیزم منصور در آن به شهادت رسید، شاید هنوز خون پاکش و جای آر پی جی او که بر زمین در کنار جسد پاکش افتاده بود، باشد.سمت چپ ،آن طرف درخت ها، برادر عزیزم رضا شهید شده است. و کمی پایین تراصغر گندم کار شهید شده است.

در قسمت شرق شهر در یک کانال 22 تن از برادرانی که چند بار با آنها به شبیخون شبانه رفته ام شهید شده اند.در گردش زمین به دور خورشید ،دو لحظه بیش از لحظات دیگر ،داغ این خاطره ها را زنده می کنند.سرخی شفق و سرخی غروب در پشت نخلستان ها.  

خورشید عظمت قطره ی خون شهید را می یابد و پاکی و عصمت قطره قطره خون آن عزیزان را فریاد می کند.خدایا این خانه کوچک کنار این رودخانه که در اطرافش گل ها پر پر شده اند، کدام خانه است؟ساختمان این خانه چیست؟بهتر است آیات خدارا بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگیم کنم تا که این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد.و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.... 

در دل سنگر با خدا سخن می گویم ...سنگرم ،خانه امیدم ،قبله دوم است...اللهم انک یا الانسین لاولیائک .خدایا، ای نزدیک ترین مونس به دوستانت، اگر من در دل سنگرم ، تو در دل منی و هر دو در دل سنگر حضور داریم...

کتاب سفر سرخ

ارسال شده توسط: تا شهادت...

 


+ نوشته شـــده در یکشنبه 94/3/17ساعــت 3:44 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
آینه داری

 

آینه بردارید،که به دیدار جمال و کمال میرویم و زیبایی روح را تماشا میکنیم.

آشنایی با فرمانده ی فداکار و مخلص لشگر 17 علی بن ابی طالب (علیه السّلام).شهید بزرگوار مهدی زین الدین...

و برادرش مجید، که این دو خود،آینه دار خلوص و تقوا و ایثار بودند ،و زلالی عشق و معرفت راه و لطافت روح را،با نستوهی اراده و صلابت تصمیم و شکوه شجاعت،به هم آمیخته بودند.

و...معجون اشک و آهن بودند،آمیزه ی سلاح و عرفان...

یارشان خدا بود رهبرشان خمینی...

کتابشان قرآن بود و عشقشان کربلا...

امیدشان فتح بود و آرزویشان شهادت... 

 

هردو زینت دین بودند و فخر اسلام و پرورده ی قرآن و اسوه ی شهیدان...

روزگار ما تاریخی شگفت را می گذراند،در عصری زندگی میکنیم که سلاح خون که یادگار عاشورا ست و میراث ارزشمند سالارشهیدان،حسین بن علی (علیه السّلام)که از نهضت کربلا برجای مانده ،بار دیگرنقش خود را باز یافته و به میدان آمده است.

شهیدان ما سلاخ خون را بر کف گرفته اند،سلاحی که بر شمشیر هم پیروز است و برندگی و صلابتش بیش از تیغ تیز،آری،شهادت.

شهادت،معجزه ی قرن ماست که رسالت دعوتگران شهادت طلب را تثبیت می کند و اعجاز خون،که آیه جان شهیدان است،رسواگر همه ی افسونها و افسانه های ساخته و پرداخته ی استکبار جهانی است.

گرچه واژه ها گنجایش عظمت روح را ندارند،گرچه معنویت باطنی در کله نمیکنجد، و وارستگی و آزادگی را با نوشتن نمی توان نشان داد.،گرچه عشق،دردفتر و کتاب نیست و رمز و رازش، بیرون از حد و مرز کلام و سخن است...

لیکن چه باید کرد؟ در برابر عظمت شهیدان راه خدا، تنظیم صفحاتی چند، به نام یادنامه یا زندگینامه ،کمترین و حاقل کاری است که می توان و باید کرد.

 راه همچنان ادامه دارد...رهبر همچنان بر قله بلند هدایت نشسته و امام گونه و پیامبر وار،کشتی اسلام را در اقیانوس مطلاطم دنیا به ساحل پیش می برد.

راه خدا شهید می طلبد، چرا که دین خدا برتر و ارزشمند تر از جانهای ماست. خوشا آنانکه با گذر از پل شهادت، به بهشت موعود رسیدند، نامشان جاوید و یادشان گرامی باد...

«جواد محدثی»

ارسال شده توسط: تا شهادت التماس دعا

 


+ نوشته شـــده در شنبه 92/5/19ساعــت 2:36 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
شهید علم الهدی

بسم رب الشهداء و الصدیقین

برادر آهنگران می گوید: اتاق کوچکی از ساختمان نهضت سوادآموزی اهواز در اختیار سید حسین بود. ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آن جا رفت و آمد داشتم. یکی از شب ها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم. نیمه های شب بود که نهج البلاغه می خواند. من نگاه کردم به ایشان دیدم چهره اش برافروخته شده و دارد اشک می ریزد. من با زیر چشم شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه کردم و به ذهن سپردم پس از مدتی، سید حسین نهج البلاغه را بست و برای استراحت به بیرون رفت.

دل

من صفحه نهج البلاغه را باز کردم دیدم همان خطبه ای است که حضرت علی علیه السلام در فراق یاران با وفایش ناله می کند و می فرماید:

این عما؟ این ذوالشهادتین؟ کجاست عمار؟...

ریان

منبع: برگرفته از عکسی از هویزه


+ نوشته شـــده در پنج شنبه 92/5/17ساعــت 12:14 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
پوتین

بسم رب الشهداء

پوتین هایت کجاست؟ چه چیز تو را در راهت قرار داد؟ پوتین هایت تو را به خدا رساند؟ می شود چند روز فقط چند روز آنها را به من قرض بدهی؟

پوتین

راهم را گم کرده ام می شود این پوتین ها برایم راهنمای راهم شوند و من را به تو و بعد به خدا برساند؟ راستی من تو را هم گم کردم همان جا همان روز همان ساعت غفلت!

قرارمان کجا باشد؟ دو کوهه خوب است؟ فکه چطور همان اول راهش همان جا که همه با پای برهنه می آیند می شود پوتین هایت را کنار سر در ورودی آنجا بگذاری؟ من که برگشتم پوتین هایت را بردارم و با آنها راه بروم البته نه همان راه همیشگی، همان راه تو. می خواهم پوتین هایت من را به راه تو برساند به مقصدی که هست و من ندیدم ولی می دانم آن پوتین ها راهنمای خوبی است برایم. پس قرارمان همان جای همیشگی همان فکه همان لحظه که می آیی....

به قلم ریان


+ نوشته شـــده در سه شنبه 91/9/21ساعــت 9:53 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
حضرت رقیه (س) و سه شهید کنار خرابه

آن روز با رمز یا حضرت رقیه (س) به راه افتادیم . خیلی عجیب بود ماشین کنار یه خرابه خاموش شد. به آقا جعفر گفتم : رمز یا  رقیه(س) است و این هم خرابه، حتما شهید پیدا میکنیم. کنار جاده دوتا شهید پیدا شد و من هم روضه خرابه خوندم. گفتم یک شهید دیگر هست و باید پیدا شود.خیلی گشتیم. اثری نبود. خبر رسید دو پیکر دیگر پیدا شد.به راه افتادیم. وقتی پیکرها را دیدیم، یکی از آنها جسد یک عراقی بود .به آقا جعفر گفتم :«رمز:دختر سه ساله- محل کشف: خرابه- تعداد شهید:سه تا به سن حضرت رقیه(س)»

شهید

برگرفته از مجموعه خاطرات 19 تفحص


+ نوشته شـــده در دوشنبه 91/4/12ساعــت 10:4 صبح تــوسط شهید گمنام | نظر
حکایت یکی از کاروان های راهیان نور/ حاج آقا باید برقصه!

بسم رب الشهدا

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...

شهدا

در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...

می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...

برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.

آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...

تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...

همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...

به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.

هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...

پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."

منبع: جهان نیوز

توسط ریان


+ نوشته شـــده در جمعه 91/2/22ساعــت 1:21 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
وصیت نامه

وصیت نامه شهید والا مقام وحید یدالهی اولین شهید خانواده و برادر شهید سعید یدالهی

بسم الله الرحمن الرحیم  

«یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة المرضیةفادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی» قلم به دست گرفتم تا اینکه چند سطری بنویسم اما از فرط ناپاکی و سیاهی روح و روانم و تیرگی جسمم قلم قادر به نوشتن نیست، نمی توانم آنچه را که در درونم است بازگو نمایم ...  

چگونه میتوان با کمال وقاحت انجام معاصی را عنوان کرد و نیزخود را مستحق عفو قلمداد نمود ، آیا فرق من با مردان تقوی چیزی نیست ؟ به درستی که در ذهن خود تصوری باطل از خود داشته ام ، همینطور که قلم را به کاغذ میکشم تابتوانم آنچه را که در درونم است عنوان کنم صورتم را یکپارچه عرق شرم فرا میگیرد و مجبورم برای راضی نمودن نفس الهی و لوامه به خود دلداری دهم ، آیا این منم که اینگونه بخود آمده ام ، آیا این منم که اینگونه خود را بازیافته و شناخته ام ، آیا این منم که اینگونه هدف خود را پیدا نموده ام و اینگونه با قلبی شکسته نشسته و میخواهم اندکی نیز با معبود خود سر سخن را باز نمایم اما چه سخنی ، گوش فرا دادن به عرایض بنده ای سیه رو ی و عاصی و ناپاک ، لیکن باز دلم بخود تسلی میدهد که ای بنده گنهکار و زشت خوی، خداوند رحمان و رحیم است و توبه بندگان گنهکار را حتی برای دهها بار مقبول رحمت خود قرار میدهد   …  

براستی که من کی هستم ، آیا پس از  تولد تا کنون چه کاری انجام داده ام که بتواند توشه راهی برای آخرت خود باشد ، آیا توانستم به مثال مردان خدا راه خدا را پیش گیرم و در پی درجات عالیه باشم ، خیر بخدا قسم من نه تنها نتوانسته ام به این چنین درجه ای برسم بلکه حرکت معکوس را سر لوحه اعمال خود قرار داده ام ، اما در اینجا که با روحی  ناآرام و قلبی شکسته و با یادآوری معاصی مراجعت نموده ام از من در گذر و مرا در خیل خوبان خود جای ده « آمین »  

ای خدا بتوان گناهان و معاصی که من بدست خود و با نیت و اراده خود مرتکب شده و از صراط مستقیم منحرف شده ام خون بی ارزشم را هرچند که تعلق به وجودت دارد و مولود اراده خود توست از من بپذیر . براستی که شاید مورد قبول حضرت حق افتد  … 

بارالها به پیغمبری پیامبر دینت محمد مصطفی (ص) و به ذوالفقار علی (ع)  و به پهلوی شکسته و قبر گمشده حضرت زهرا (س) و به عطشانی لب تشنه و سر بریده سید الشهدا و به جدائی  دستان ابوالفضل و به ریگهای تفتیده صحرای کربلا و به مصیبت وارده بر زینب کبری  و بحق معصومین و به چشمان خسته رزمنده ای که بخاطر دینت از حراست از آن لحظه ای درنگ به خود راه نمیدهد و به یتیمی فرزندان شهدا و به لاله هایی که از ریزش قطره خون هر شهید روئیده و به حق دل داغدیده مادران شهدا و اسیری فرزندان حسین خدایا خدایا این پدر همه ما را سید اولاد مصطفی را تا ظهور حضرتش  نگهداری بفرما ، از تو میخواهم از گناهانم به طوری که شایسته است در گذریای خدایی که غفور و رحیمی ،یارب ارحم ضعف بدنی ،  الهی و ربی من لی غیرک ،به آبروی حسین ما را حسینی بمیران. مرداد 66

منبع: http://madyooneshohada.blogfa.com

 


+ نوشته شـــده در شنبه 91/2/16ساعــت 10:35 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
لبخندهای خاکی

لبخندهای خاکی

کرمانشاه بودیم . طلبه های نوجوان آمده بودند بازدید از جبهه . 20-30 نفر بودند .

خوابیده بودیم، دو سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال های مسخره و الکی . مثلا میگفتند : " آبی چه رنگیه؟! " عصبی شده بودم . گفتند : " بابا بیخیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم! " دیدم بد هم نمی گویند!

خلاصه همینطوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده ایم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش رو به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشیعش کنند!

پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش رو نگه دارد. گذاشتیمش روی دوش بچه ها و راه افتادیم. یکی میگفت :"محمدرضا ! نامرد ! چرا تنها رفتی؟! یکی میگفت :"قرار بود شهید شی! " دیگری داد می زد " شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟! " یکی عربده می کشید ! یکی غش میکرد ! در مسیر بقیه بچه ها هم اضافه می شدند و چون از قضیه خبر نداشتند واقعا گریه و شیون راه می انداختند! گفتیم بریم سمت اتاق طلبه ها! جنازه رو بردیم داخل اتاق . این بندگان خدا رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت . همین بین من به یکی از بچه ها گفتم برو خودت را روی محمدرضا بنداز و یک نیشگون محکم بگیر.

رفت و گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت : "محمدرضا ! این قرارمون نبود! من می خوام باهات بیام!" بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این طلبه ها از حال رفتند! بقیه هم هاج و واج مانده بودند . ما هم قاه قاه می خندیدیم . خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم .

« نشریه هفتگی مجمع یادواره شهدا دانشجویی»

نوشته شده توسط : لاله های هور 11/2/91


+ نوشته شـــده در دوشنبه 91/2/11ساعــت 10:35 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
سخاوت بی تاخیر

به عطر یاسی که شهید اسماعیل اصغری داشت خیلی علاقه داشتم . بوی بسیار مطبوع و شیشه ی شکیل آن با در فلزی طلایی رنگ، نظرم را جلب کرد. هر وقت آن را از جیب پیراهن کره ای اش در می آورد، نوک انگشت اطرافیان را نیز اندکی تر میکرد و بوی عطر در فضا می پیچید . لباس ها و وسایلش همیشه بوی یاس می داد . شاید بخاطر علاقه ی زیادم به اسماعیل ، عطرش برایم از بقیه ی عطرها متمایز بود .

یکبار که شیشه ی عطر در دستش بود ، گفتم « عطرت را خیلی دوست دارم» . آن را به من هدیه کرد . تا زمانی که برای مرخصی به تهران آمدیم ، همیشه عطر در جیبم بود ولی دلم نمی آمد از آن استفاده کنم. در راه برگشت به منطقه احساس کردم به آن دلبستگی پیدا کرده ام . قصد کردم آن را به اولین دوستی که دیدم هدیه کنم. همان طور که در راهروی قطار ایستاده بودم ، شهید مجید جهروتی با من همکلام شد . من که می دانستم به عطر یاس علاقه دارد ، آن را به او هدیه کردم .

 کمتر از یک ساعت بعد قطار در ایستگاه اراک برای نماز مغرب و عشا توقف کرد. به دلیل شلوغی نمازخانه ، کسانی که وضو داشتند کنار قار چند صف نماز تشکیل دادند . من برای وضو به محوطه ی ایستگاه رفتم . وقتی برگشتم ، نماز اول تمام شده بود و نماز دوم در حال شروع بود . دیدم مجید درِ عطر را باز کرده و جلوی صف نمازگزاران با لحنی آمیخته به شوخی می گوید « چه کسی می خواهد قبل از نماز خوشبو شود ؟ » از سخاوت او خنده ام گرفت . چند روز گذشت تا من بتوانم از آن عطر دل بکنم و باری استفاده خودم هم حیفم می آمد ، ولی او در عرض چند دقیقه از آن گذشت...

من عطر را به او که یکی از عزیزترین دوستانم بود هدیه دادم ، ولی او به هر که مایل بود خوشبو شود ، چه غریبه و چه آشنا ، آن را هدیه میکرد.

 

«کتاب : پوتین های ساق بند ، نوشته ی قاسم عباسی ، ص63»

نوشته شده توسط : لاله های هور 22/1/90


+ نوشته شـــده در سه شنبه 91/1/22ساعــت 10:43 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
فقط جبهه رفته ها بخوانند!

اشک هامون رو در میارن،یقمون گیره فکر کردیم الکیه؟همین که رفتیم جبهه و چهار تا تیر و آرپی جی در کردیم،تموم شد؟سه تا تانک زدیم که زدیم!مگه خودمون نبودیم که از یاران پیامبر و جهاد اصغر و جهاد اکبر می گفتیم؟چی شد؟یعنی ماهم باورمون شد که اون حدیث و آیه که 1400سال الگوی مسلمونهاست ،فقط مال زمان جنگ بود؟یعنی راست راستی ،وقتی جنگ توم شد اسلحه و تجهیزات را تحویل دادیم از دژبانی پادگان دوکوهه که رد شدیم،خدارو اونجا جا گذاشتیم و دیگه شدیم خودمون؟

یعنی خداو پیغمبر،قیام و قیامت مال زمان جنگ بود؟یعنی دیگه نباید از مرگ و آخرت حرف زد؟یعنی حالا که دیگه تاجر شدیم توی زندگیمون سه راه مرگ نداریم؟باورتون شده؟جدی جدی شما هم مثل بعضی حضرات خدایی نکرده،ورد زبونتون شده که کی اون دنیا رو دیده؟ شما که هم دنیارو دیدین ،هم اون دنیارو،شما دیگه چرا؟

مبارزه با نفس و شهوت ،نخوردن مال مساله دار وحرام،دروغ نگفتن و تهمت نزدن و غیبت نکردن فقط مال کربلای پنج بود و والفجر هشت؟؟یعنی دیگه چون عملیات نداریم از مرگ و شهادت هم خبری نیست همه چی موجه شد؟حالا راحت میتونیم سر همدیگه ،سرمردم ،سرخودمون کلاه بزاریم،خوبه که هنوز ورد زبونتون جنگه! مگه وقتی میخواین موضوعی مال سال های گذشته رو یادتون بیاد،اون رو با تاریخ جنگ حساب نمی کنین؟قبل از عملیات والفجر هشت بود که رفتم قم،عملیات بدر بود که این موتور رو خریدم ... و... و...

برادر،اخوی،باور کنید یقه ما بیشتر از بقیه گیره،مگه خودمون نمی   گفتیم: کارهایی که برای شهری ها مکروهه برای بسیجی ها حرومه... یا اینکه کارها و عباداتی که برای شهری ها مستحبه برای جبهه ها واجبه...به این زودی یادمون رفت؟ حداقل بزاریم  چند سالی بگذره... مگه کتاب جبهه وجهاد اکبررو یادمون رفته؟نکنه خدایی نکرده ،ماهم باورمون شده که حرف ها و پیام های امام مال همون سال ها بود؟

خیلی چسبیدیم به دنیاو زن و بچه، بدجوری وبال گردنمون شدن... بعضی وقت ها میگم اونهایی که زن و بچه داشتن و اومدن جبهه عجب دل خدایی داشتند..

قبول کنیم که خییلی هامون باختیم...بله خیلی هامون دیر اومدیم زود می خواستیم بریم... بعضی هامونم زدیم تو کار اقتصادی و شدیم تاجر صادرات واردات...

خداوکیلی چقدر کارفرهنگی انجام دادیم؟از روزی که جنگ تموم  چیکار کردیم؟   اگه روز قیامت برسه و شهدا جلومونو بگیرن،واقعا چه جوابی براشون داریم؟ نکنه از شرم رومون نشه نگاهشون کنیم... وحاضر باشیم بریم جهنم ولی جلوی اونا خجالت زده نشیم...

مجله آشنا

ارسال شده توسط: تا شهادت التماس دعا

 


+ نوشته شـــده در شنبه 91/1/19ساعــت 6:55 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
   1   2      >