سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
امانات شهدا

حکایت یکی از کاروان های راهیان نور/ حاج آقا باید برقصه!

بسم رب الشهدا


"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...


سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...


شهدا


در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...

می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...

برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.

آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...

تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...


همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...

به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.

هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...

پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."


منبع: جهان نیوز


توسط ریان


+ نوشته شـــده در جمعه 22/2/91ساعــت 1:21 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
وصیت نامه

وصیت نامه شهید والا مقام وحید یدالهی اولین شهید خانواده و برادر شهید سعید یدالهی


بسم الله الرحمن الرحیم  


«یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة المرضیةفادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی» قلم به دست گرفتم تا اینکه چند سطری بنویسم اما از فرط ناپاکی و سیاهی روح و روانم و تیرگی جسمم قلم قادر به نوشتن نیست، نمی توانم آنچه را که در درونم است بازگو نمایم ...  


چگونه میتوان با کمال وقاحت انجام معاصی را عنوان کرد و نیزخود را مستحق عفو قلمداد نمود ، آیا فرق من با مردان تقوی چیزی نیست ؟ به درستی که در ذهن خود تصوری باطل از خود داشته ام ، همینطور که قلم را به کاغذ میکشم تابتوانم آنچه را که در درونم است عنوان کنم صورتم را یکپارچه عرق شرم فرا میگیرد و مجبورم برای راضی نمودن نفس الهی و لوامه به خود دلداری دهم ، آیا این منم که اینگونه بخود آمده ام ، آیا این منم که اینگونه خود را بازیافته و شناخته ام ، آیا این منم که اینگونه هدف خود را پیدا نموده ام و اینگونه با قلبی شکسته نشسته و میخواهم اندکی نیز با معبود خود سر سخن را باز نمایم اما چه سخنی ، گوش فرا دادن به عرایض بنده ای سیه رو ی و عاصی و ناپاک ، لیکن باز دلم بخود تسلی میدهد که ای بنده گنهکار و زشت خوی، خداوند رحمان و رحیم است و توبه بندگان گنهکار را حتی برای دهها بار مقبول رحمت خود قرار میدهد   …  


براستی که من کی هستم ، آیا پس از  تولد تا کنون چه کاری انجام داده ام که بتواند توشه راهی برای آخرت خود باشد ، آیا توانستم به مثال مردان خدا راه خدا را پیش گیرم و در پی درجات عالیه باشم ، خیر بخدا قسم من نه تنها نتوانسته ام به این چنین درجه ای برسم بلکه حرکت معکوس را سر لوحه اعمال خود قرار داده ام ، اما در اینجا که با روحی  ناآرام و قلبی شکسته و با یادآوری معاصی مراجعت نموده ام از من در گذر و مرا در خیل خوبان خود جای ده « آمین »  


ای خدا بتوان گناهان و معاصی که من بدست خود و با نیت و اراده خود مرتکب شده و از صراط مستقیم منحرف شده ام خون بی ارزشم را هرچند که تعلق به وجودت دارد و مولود اراده خود توست از من بپذیر . براستی که شاید مورد قبول حضرت حق افتد  … 


بارالها به پیغمبری پیامبر دینت محمد مصطفی (ص) و به ذوالفقار علی (ع)  و به پهلوی شکسته و قبر گمشده حضرت زهرا (س) و به عطشانی لب تشنه و سر بریده سید الشهدا و به جدائی  دستان ابوالفضل و به ریگهای تفتیده صحرای کربلا و به مصیبت وارده بر زینب کبری  و بحق معصومین و به چشمان خسته رزمنده ای که بخاطر دینت از حراست از آن لحظه ای درنگ به خود راه نمیدهد و به یتیمی فرزندان شهدا و به لاله هایی که از ریزش قطره خون هر شهید روئیده و به حق دل داغدیده مادران شهدا و اسیری فرزندان حسین خدایا خدایا این پدر همه ما را سید اولاد مصطفی را تا ظهور حضرتش  نگهداری بفرما ، از تو میخواهم از گناهانم به طوری که شایسته است در گذریای خدایی که غفور و رحیمی ،یارب ارحم ضعف بدنی ،  الهی و ربی من لی غیرک ،به آبروی حسین ما را حسینی بمیران. مرداد 66


منبع: http://madyooneshohada.blogfa.com


 


+ نوشته شـــده در شنبه 16/2/91ساعــت 10:35 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
لبخندهای خاکی

لبخندهای خاکی


کرمانشاه بودیم . طلبه های نوجوان آمده بودند بازدید از جبهه . 20-30 نفر بودند .


خوابیده بودیم، دو سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال های مسخره و الکی . مثلا میگفتند : " آبی چه رنگیه؟! " عصبی شده بودم . گفتند : " بابا بیخیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم! " دیدم بد هم نمی گویند!


خلاصه همینطوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده ایم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش رو به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشیعش کنند!


پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش رو نگه دارد. گذاشتیمش روی دوش بچه ها و راه افتادیم. یکی میگفت :"محمدرضا ! نامرد ! چرا تنها رفتی؟! یکی میگفت :"قرار بود شهید شی! " دیگری داد می زد " شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟! " یکی عربده می کشید ! یکی غش میکرد ! در مسیر بقیه بچه ها هم اضافه می شدند و چون از قضیه خبر نداشتند واقعا گریه و شیون راه می انداختند! گفتیم بریم سمت اتاق طلبه ها! جنازه رو بردیم داخل اتاق . این بندگان خدا رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت . همین بین من به یکی از بچه ها گفتم برو خودت را روی محمدرضا بنداز و یک نیشگون محکم بگیر.


رفت و گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت : "محمدرضا ! این قرارمون نبود! من می خوام باهات بیام!" بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این طلبه ها از حال رفتند! بقیه هم هاج و واج مانده بودند . ما هم قاه قاه می خندیدیم . خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم .


« نشریه هفتگی مجمع یادواره شهدا دانشجویی»


نوشته شده توسط : لاله های هور 11/2/91


+ نوشته شـــده در دوشنبه 11/2/91ساعــت 10:35 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
سخاوت بی تاخیر

به عطر یاسی که شهید اسماعیل اصغری داشت خیلی علاقه داشتم . بوی بسیار مطبوع و شیشه ی شکیل آن با در فلزی طلایی رنگ، نظرم را جلب کرد. هر وقت آن را از جیب پیراهن کره ای اش در می آورد، نوک انگشت اطرافیان را نیز اندکی تر میکرد و بوی عطر در فضا می پیچید . لباس ها و وسایلش همیشه بوی یاس می داد . شاید بخاطر علاقه ی زیادم به اسماعیل ، عطرش برایم از بقیه ی عطرها متمایز بود .


یکبار که شیشه ی عطر در دستش بود ، گفتم « عطرت را خیلی دوست دارم» . آن را به من هدیه کرد . تا زمانی که برای مرخصی به تهران آمدیم ، همیشه عطر در جیبم بود ولی دلم نمی آمد از آن استفاده کنم. در راه برگشت به منطقه احساس کردم به آن دلبستگی پیدا کرده ام . قصد کردم آن را به اولین دوستی که دیدم هدیه کنم. همان طور که در راهروی قطار ایستاده بودم ، شهید مجید جهروتی با من همکلام شد . من که می دانستم به عطر یاس علاقه دارد ، آن را به او هدیه کردم .


 کمتر از یک ساعت بعد قطار در ایستگاه اراک برای نماز مغرب و عشا توقف کرد. به دلیل شلوغی نمازخانه ، کسانی که وضو داشتند کنار قار چند صف نماز تشکیل دادند . من برای وضو به محوطه ی ایستگاه رفتم . وقتی برگشتم ، نماز اول تمام شده بود و نماز دوم در حال شروع بود . دیدم مجید درِ عطر را باز کرده و جلوی صف نمازگزاران با لحنی آمیخته به شوخی می گوید « چه کسی می خواهد قبل از نماز خوشبو شود ؟ » از سخاوت او خنده ام گرفت . چند روز گذشت تا من بتوانم از آن عطر دل بکنم و باری استفاده خودم هم حیفم می آمد ، ولی او در عرض چند دقیقه از آن گذشت...


من عطر را به او که یکی از عزیزترین دوستانم بود هدیه دادم ، ولی او به هر که مایل بود خوشبو شود ، چه غریبه و چه آشنا ، آن را هدیه میکرد.



 


«کتاب : پوتین های ساق بند ، نوشته ی قاسم عباسی ، ص63»


نوشته شده توسط : لاله های هور 22/1/90


+ نوشته شـــده در سه شنبه 22/1/91ساعــت 10:43 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
فقط جبهه رفته ها بخوانند!


اشک هامون رو در میارن،یقمون گیره فکر کردیم الکیه؟همین که رفتیم جبهه و چهار تا تیر و آرپی جی در کردیم،تموم شد؟سه تا تانک زدیم که زدیم!مگه خودمون نبودیم که از یاران پیامبر و جهاد اصغر و جهاد اکبر می گفتیم؟چی شد؟یعنی ماهم باورمون شد که اون حدیث و آیه که 1400سال الگوی مسلمونهاست ،فقط مال زمان جنگ بود؟یعنی راست راستی ،وقتی جنگ توم شد اسلحه و تجهیزات را تحویل دادیم از دژبانی پادگان دوکوهه که رد شدیم،خدارو اونجا جا گذاشتیم و دیگه شدیم خودمون؟


یعنی خداو پیغمبر،قیام و قیامت مال زمان جنگ بود؟یعنی دیگه نباید از مرگ و آخرت حرف زد؟یعنی حالا که دیگه تاجر شدیم توی زندگیمون سه راه مرگ نداریم؟باورتون شده؟جدی جدی شما هم مثل بعضی حضرات خدایی نکرده،ورد زبونتون شده که کی اون دنیا رو دیده؟ شما که هم دنیارو دیدین ،هم اون دنیارو،شما دیگه چرا؟


مبارزه با نفس و شهوت ،نخوردن مال مساله دار وحرام،دروغ نگفتن و تهمت نزدن و غیبت نکردن فقط مال کربلای پنج بود و والفجر هشت؟؟یعنی دیگه چون عملیات نداریم از مرگ و شهادت هم خبری نیست همه چی موجه شد؟حالا راحت میتونیم سر همدیگه ،سرمردم ،سرخودمون کلاه بزاریم،خوبه که هنوز ورد زبونتون جنگه! مگه وقتی میخواین موضوعی مال سال های گذشته رو یادتون بیاد،اون رو با تاریخ جنگ حساب نمی کنین؟قبل از عملیات والفجر هشت بود که رفتم قم،عملیات بدر بود که این موتور رو خریدم ... و... و...


برادر،اخوی،باور کنید یقه ما بیشتر از بقیه گیره،مگه خودمون نمی  گفتیم: کارهایی که برای شهری ها مکروهه برای بسیجی ها حرومه... یا اینکه کارها و عباداتی که برای شهری ها مستحبه برای جبهه ها واجبه...به این زودی یادمون رفت؟ حداقل بزاریم  چند سالی بگذره... مگه کتاب جبهه وجهاد اکبررو یادمون رفته؟نکنه خدایی نکرده ،ماهم باورمون شده که حرف ها و پیام های امام مال همون سال ها بود؟


خیلی چسبیدیم به دنیاو زن و بچه، بدجوری وبال گردنمون شدن... بعضی وقت ها میگم اونهایی که زن و بچه داشتن و اومدن جبهه عجب دل خدایی داشتند..


قبول کنیم که خییلی هامون باختیم...بله خیلی هامون دیر اومدیم زود می خواستیم بریم... بعضی هامونم زدیم تو کار اقتصادی و شدیم تاجر صادرات واردات...


خداوکیلی چقدر کارفرهنگی انجام دادیم؟از روزی که جنگ تموم  چیکار کردیم؟  اگه روز قیامت برسه و شهدا جلومونو بگیرن،واقعا چه جوابی براشون داریم؟ نکنه از شرم رومون نشه نگاهشون کنیم... وحاضر باشیم بریم جهنم ولی جلوی اونا خجالت زده نشیم...


مجله آشنا


ارسال شده توسط: تا شهادت التماس دعا


 


+ نوشته شـــده در شنبه 19/1/91ساعــت 6:55 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
امید به رحمت خدا

اگر دوکوهه کاری داشتیم ، معمولا صبر میکردیم تا با ماشین غذا یا هر ماشینی که از اردوگاهمان به سمت پادگان در حال حرکت بود، برویم. گاهی هم پیاده راه می افتادیم و می دانستیم در بین راه اگر ماشینی گذر کرد ، سوارمان میکند . یک بار با شهید محمودوند و شهید سید حمید ساداتی فر پیاده از جاده خاکی به سمت دوکوهه به راه افتادیم. در گرمای ظهر ، فاصله  بیشتر به نظر می رسید. هر چند دقیقه یک بار به امید دیدن ماشینی در دور دست به عقب بر می گشتم.


محمودوند لبخندی زد و گفت : « اگر اینقدر که به دیدن ماشین امیدواری ، به کرم خدا امیدوار باشی ، بهشتی می شوی» .


 بعد روایتی را که از اوضاع قیامت نقل شده برایم تعریف کرد و گفت : « وقتی گناهکاری را به سمت دوزخ می برند ، چند بار عقب را نگاه میکند . پروردگار به فرشتگان مامور او دستور می دهد توقف کنند. از گنهکار می پرسد : چرا به عقب نگاه میکردی؟گنهکار پاسخ می دهد : امید به رحمت تو داشتم و باور نمی کردم بخشیده نشوم. خداوند می فرمایند : با وجودی که حتی در این گفتارت هم صداقت کامل نمی بینم ، ولی امیدت را ناامید نمی کنم و از سر گناهانت می گذرم .»


بعد از مدتی سر و کله ی تویوتا وانت غریبه ای از سمت مقر توپ ضد هوایی 57 پیدا شد و بدون اینکه دست بلند کنیم ، توقف کرد و ما را در پشت وانت تا دوکوهه برد.


«کتاب : پوتین های ساق بند ، نوشته ی قاسم عباسی ، ص63»


شهید محمودوند


نوشته شده توسط : لاله های هور 12/1/91


+ نوشته شـــده در شنبه 12/1/91ساعــت 4:7 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
این شهید نماز نمی خواند . . .

بسم رب الشهدا


از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت که همه‌ى بچه‌ها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند باید حدس مى‌زدم که مسلمان نیست، ولى هیچ وقت چنین برداشتى به ذهنم خطور نکرد. مخصوصا این که سه روز پیش هنگام خواندن زیارت عاشورا دیده بودم که او نیز پشت خاکریز و کمى دورتر از بچه‌ها، زنگار دل به آب دیده شستشو مى‌کرد.
 
بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسى گرمی کردیم و با هم روى چمن‌هاى بهارى که از شدت گرما خیلى زود پاییزى شده بودند نشستیم .
 
حس کنجکاوى وادارم مى‌کرد تا بپرسم چرا نماز نمی‌خوانى ؟! اما نجابتى که در سیمایش مى‌دیدم‌، این اجازه را به من نمی‌داد. پرسیدم:
 
چند وقت است که در جبهه‌اى‌؟
 
- دو ماه مى‌شود.
 
از کجا اعزام شدى‌؟
 
- یزد.
 
مى‌توانم بپرسم افتخار همکلامى با چه کسى را دارم‌؟
 
-کوچیک شما اسفندیار.
 
اسم قشنگى است، به چه معنى است؟
 
-اسفندیار یک اسم اصیل ایرانى است. از دو قسمت "اسفند " و "داد " تشکیل شده است . در ایران باستان "اسپنت تات "بود که بر اساس قاعده ابدال حرف "پ " به "ف "و "ت "به "د " تبدیل به اسفندیار شده، یعنی داده‌ی مقدس.
 
وقتى دیدم این گونه سلیس و روان حرف مى‌زند، من نیز از سدى که حیا برایم ساخته بود، گذشتم و خیلى رک و پوست کنده پرسیدم: چرا نماز نمى‌خوانى؟
 
- نماز؟ نماز چیز خوبى است. گفت و گوى خدا با انسان است. کى گفته که من نماز نمى‌خوانم؟
 
خودم دیدم که نخواندى.
 
خنده ى ملیحى کرد و گفت:
 
- یکبار که دلیل نمى‌شود.
 
ولى بچه‌ها مى‌گفتند همیشه موقع نماز خواندن به بهانه‌هاى مختلف از آنها دور مى‌شوى.
 
-راست می‌گویند. ولى دلم همیشه با بچه‌هاست .
 
چگونه؟


- از طریق عشق به وطن. در احادیث اسلامى خواندم که "حب الوطن من الایمان " من به وطنم عشق می‌ورزم و مطمئنم همین ایمان، نقطه‌ى اتصال محکم من و بچه‌هاست .
صحبت‌هاى ما گل انداخته بود که مهرداد، امدادگر گروهان صدایم کرد که براى گرفتن دارو به بهدارى برویم. از اسفندیار خداحافظى کردم و او نیز در حالى که دستانم را محکم می‌فشرد گفت: " بدرود "
 
در طول مسیر آنقدر به حرفهایش فکر می‌کردم که دو بار نزدیک بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با " چیکار می‌کنی " مهرداد به خود مى‌آمدم.



یادت بخیر  



در برگشت به مقر از سکوت آنجا فهمیدم که نیروها رفته‌اند.پرس و جو کردم و گفتند گروهان آنها براى تحویل خط قلاویزان به سوى مهران رفته است. از مسؤول تعاون پرسیدم:
 
این گروهان از کجا آمده بود؟
 
- تهران
 
ولى او به من می‌گفت از یزد آمده‌ام.
 
-کى؟
 
یکی از بسیجى‌ها.
 
- نه، این‌ها همه از تهران آمده‌اند. نشانى‌اش چى بود؟
 
-مى‌گفت اسمم اسفندیار است .
 
مسؤول تعاون فورا لیست اسامى گروهان را گشود و دنبال اسم اسفندیار گفت:
 
- راست گفته، ساکن یزد است. اما چون دانشجوى دانشگاه تهران بوده، از تهران اعزام شده ...
 
دانشجو.
 
-بله‌.
 
چه رشته‌اى؟
 
-چه مى‌دانم.
 
حالا مسأله براى من پیچیده تر شده بود. به کسى نمى‌گفتم، اما با خودم کلنجار مى‌رفتم که چرا دانشجوى بسیجى نماز نمى‌خواند؟! این فکر همیشه با من بود و هر وقت محلى را که من و او نشسته بودیم مى‌دیدم، به یادش مى‌افتادم.
 
مدت‌ها گذشت تا این که یک روز صبح ساعت 5 با بى‌سیم اعلام کردند که فورا آمبولانس بفرستید.
 
با مهرداد به سوى خط رفتیم، تا جایى که مى‌توانستیم با آمبولانس رفتیم و وقتى دیدیم دیگر نمى‌توانیم، گوشه‌اى پارک کردیم.
 
من برانکارد را و مهرداد جعبه‌ى کمک‌هاى اولیه را گرفتیم و به راه افتادیم. به بالاى قله رسیدیم و فرمانده گروهان با دیدن ما در حالى که نفس نفس مى‌زد، گفت: عجله کنید.
 
چى شده‌؟
 
-خمپاره دقیقا خورد روى سنگر و سه نفر شدیدا مجروح شدند.
 
به سوى سنگر رفتیم و دیدیم بچه‌ها آخرین نفر را از زیر آوار بیرون مى‌کشند. کمى نزدیک‌تر شدیم، دو بسیجى را دیدیم که تمام صورتشان غرق خون بود.
 
مهرداد بالاى سرشان دو زانو نشست که نبض‌شان را بگیرد و هر بار با "انا لله و انا الیه راجعون " گفتنش مى‌فهمیدم که شهید شده‌اند.
 
سومى نیز شهید شده بود. مسؤول تعاون گروهان آمد تا نام و نشانى آنها را از روى پلاکى که بر گردن داشتند شناسایى و بنویسد.
 
با دیدن نام اسفندیار خشکم زد.
 
جلوتر رفتم و خواندم : " اسفندیار کى‌نژاد، دانشجوى سال سوم پزشکى، ساکن یزد، دین زرتشتی... "
 
چفیه را که مهرداد روى او انداخته بود از صورتش کنار زدم و احساس کردم با همان خنده‌ى ملیح که به من گفته بود: " یکبار که دلیل نمى‌شود " جان داد.
 
وقتى او را در کنار دو بسیجى دیگر دیدم به یاد آن حرفش افتادم که مى‌گفت: "به وطنم عشق مى‌ورزم و مطمئنم همین ایمان‌، نقطه‌ى اتصال من و بچه‌هاست "
 
آرى این چنین بود. کنار سرش نشستم و به رسم مسلمانان برایش فاتحه خواندم و در حالی که چفیه را روی صورتش می‌کشیدم، گفتم : " داده مقدس! در راه مقدسی هم رفتی، بدرود "


"ریان" از سایت کوله بار


+ نوشته شـــده در دوشنبه 7/1/91ساعــت 6:30 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
ما چه می دانیم شهید کیست؟


ما چه می دانیم شهید کیست؟ما چه میدانیم کدام افق پروازگاه اوست .شهپر شهید،سکوت کدام نا کجای هستی را می شکند؟به کبوترش تشبیه میکنند اما سقف پرواز کبوترها کجاست؟


سیمرغ قاف نوردش می نامند اما صدای بال شهید را گوش هیچ کوهی، گوش هیچ ستیغ وقله ای ادراک نمی کنند، حتی بهشت موعود ما کوچکتر از آن است که شهیددر آن بگنجد. بهشت ،  نزل شهیدان است ومگر در ندای شگفت ارجعی الی ربک چنین مفهومی موج نمی زند؟ما چه می دانیم شهید کیست؟


می گویند شهید شمع است اما ما که شمع را در شبانگاه تجربه کرده ایم ؛دیده ایم که شعله ی کوتاه وکوچکش را گاه بال پروانه ها خاموش میکند. دیده ایم که نسیمکی گستاخ ، فروغش را به ظلمت می سپارد واگر این همه نیز نباشد چند ساعتی نمی پاید که قطره قطره در پای خوییش می لغزدوخاموش می شود.


اما شهید را خاموشی نیست. تاریکی ،چراغ اورا تهدید نمیکند. تند بادها وطوفان ها،حتی شعله ور  ترش می سازند وبا همه سوختن ، هر بار تازه تر قد می افرازد وپرفروغ تر وبشکوه تر روشن می سازد وبه پرتو دلپذیر وآرامش آفرینش چشم وجا  نمی نوازد.می گویند شهید چونان قلب است که خون تازه را در آوندها می دواند وحیات استمرار می  بخشد،


اما قلب ها نیز ضربان وآهنگی کوتاه وگذرا دارد .روزی این آهنگ افول میکند وسینه را در سکوت وخاموشی رها می  سازد... اما آهنگ شهید در گوش قرون واعصار ،پژواک هماره دارد...شهید سرود جاری ونبض مستمر هستی است ...آهنگ جاودانه ای است که از پگاه تا شامگاه در عرش می پیچد، بر لبان فرشتگان زمزمه می شود ودر همیشه وهماره وهمه جا جاری است...می گویند شهید گلی است گه در گلزاررسته است.


نه، شهید گل نیست که چند روزی بشکفد وپس از درنگی کوتاه در عالم خاک بپژمرد.گل تا لبخند بزندپرپر میشود... جرم گل ها و فرجام تلخ فرو ریختنشان ، محصول تبسم آن هاست شگفتن آغاز گل نیست پایان آن است.قطعه قطعه شدن شهید پایان او نیست ،آغاز اوست. شهید ،مرگ را می میراند . زندگی را می گستراند وممات در قلمرو او راهی ندارد که خدای شهید «بل احیاء عند ربهم یرزقون» شان نامیده است.ما چه می دانیم شهید کیست ؟ شهید آفتاب است که گرمی ودرخشش وروشنی می بخشد؟آسمان سیر ونور بخش ستاره هاست؟ نه نه ،شهید فراتر از آفتاب است .


آفتاب را غروب تهدید می کند .ابری سیاه هر چند کوتاه راه بر او می بندد.اما شهید را تهدید غروب نیست ابر ها ی سیاه و غبار های بر انگیخته حقیر تر از آن اند که رخساره ی ارغوانی وروشنش را بپوشانند.هرگز،این روشنی هرروز تابنده تر میشود.


شهید ابر ستیز وغبار گریز است.شهید اگر بر کوه بگذرد، فرو می ریزد واگر از آسمان ،خمیده تر می شود تا حرمت او متواضعانه گردن بگذارد.


شهید نه کبوتر، است نه شمع ،نه قلب است نه گل نه آفتاب اما این همه هست. هم شمع است هم چراغ ،هم آب هم آفتاب هم آیینه وهم گل وباغ ، شهید همه چیز است. روحی جاری در تن همه ی هستی... شهید کشته محبوب است. پیوسته به خلوتگاه اوست وسفره نشین بزمی که تنها رسولان عزیز عظام را بر آن است.اینک ای شهید، ای فراتر از ادراک ،ای توصیف تو دست نایافتنی که خدایت گفت:ولکن لا تشعرون،به تبسم رگهایت سوگند، به لحظه ی شیرین پروازت در افق وصل ، به لبخند مولایمان مهدی در آخرین دم گسستنت از خاک ،بر آرمان و ایمان تو پای می فشاریم.


دستمان بگیر تا اخلاص وصدق وپاکی وپاکبازی ات را در سنگلاخ دنیا گم نکنیم.دستمان بگیر تا در پرتو شفاعت تو از خارزارها بگذریم ودر قرابت وهمسایگی عصر ظهور،زیبایی پرواز تو را ادراک کنیم. هر چند ادراک تو ممکن نیست اما راه تو را ادراک می توان . ما را به خویش رهنمون باش.


) دکتر محمد رضا سنگری( 


ارسال شده توسط : تا شهادت. التماس دعا


+ نوشته شـــده در چهارشنبه 2/1/91ساعــت 10:21 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
خون نامه


این وصیت نامه ها انسان را بیدار می کند و می لرزاند.(امام خمینی رحمة الله علیه)...


شهیدان ،جانهای عزیزشان را که ودیعه الهی بود،در بازار شهادت به مشتری جانها فروختند.آنان، پیش از شهادت،خدایی شده بودند. سیمایشان نور شهادت داشت و رفتار و گفتارشان، عطر خلوص و معنوت داشت.


وصیت نامه تنها جملاتی جملاتی بر کاغذ نبود،بلکه کلماتی برخاسته از عمق جان نشات گرفته از ژرفای ایمان بود.آنان در حال و هوای وصیت نامه هایشان می زیستند و در هوای معطر این کلمات تنفس می کردند. از این رو می توان آثار به جامانده از آنان را همچون یک آینه دانست،آینه ای به جلوه خلوص و ابدیت،آینه ای به شفافیت یقیق و درک حضور!...


بیایید چشم در چشم این آینه ها بیندازیم و حقیقت ناب و ایمان خالص را که در صفحه صفحه و جمله جمله ی این وصیت نامه ها موج می زند، بنگریم. اینها،سخن و نوشته کسانی است که دل از دنیا بریده و به آخرت پیوسته بودند،«دنیای فانی» را به «سرای باقی» فروخته بودند،جاذبه های بهشت و رضوان الهی ،دل و جانشان را پر کرده بود ،باورهای صادقانه شان را در ظرف این کلمات ریخته و به باز ماندگانِ نسل شهادت و وارثان فرهنگ شهدا تقدیم کرده اند.ما اکنون بر سفره ی متنوع و سرشار آنان نشسته ایم.


این وصیت نامه ها عصاره جان و ایمان باور و اندیشه فرهنگ نسلی است که ایران و جبهه های حماسه را کربلا دیدند و حضور در جبهه های دفاع مقدس را شرکت در عاشورای انقلاب یافتند و با خون سرخ خویش،بر ندای هل من ناصر،حسین زمان لبیک گفتند. و این است رمز جاودانگی این پیامها.


اینک ماییم و این فرهنگ مانده از نسل پاکیها و خلوصها...


اگرآنان به لقاءالله پیوسته و چهره از ما پوشانده اند،راهشان باقی و پیامشان ماندگار و آثارشان خط دهنده و رهگشاست.


از کنار بوستان گلهای پرپر،چگونه باید گذشت؟


اگر بهارنیست،عطر بهاران باقی است.


اگر شهیدان در جمع ما نیستند،یادشان شب چراغ محفلِ ماست.


رحمت و رضوان الهی بر جانهای افلاکی آنها باد،که رفتند،تا راه ماندگاری به ما بیاموزند،سوختند،تا عشق را به پروانگان همیشه تاریخ ،درس دهند.درراه اطاعت از فرمان رهبر،فدای اسلام و قرآن شدند،تا رمز عزت و افتخار را در سایه ی ولایت نشان دهند.


خونشان گشاینده ی بن بست های بزرگ بود،مفتاح گشایش دلهاست و کلامشان دعوت از هر که اهل میثاق و وفاست،تا در هیاهوی روز مرگی و دنیا گرایی،صراط مستقیم بهشت و آخرت را از یاد نبرند و در غفلت کده ی رفاه خوابشان نبرد،چرا که راه ایمان،مقاومت و پایداری میطلبد.


روحشان شاد و نامشان بلند باد


جواد محدثی


ارسال شده توسط: تا شهادت. التماس دعا


 


+ نوشته شـــده در جمعه 26/12/90ساعــت 8:33 عصر تــوسط شهید گمنام | نظر
وصیت...

بسم رب الشهدا


برادر کوچکش مجروح شد. در رشت بستری اش کردند.


موقع ملاقات با آن همه درد گفت: احمد! برات یه دختر پیدا کردم. رفتند خانه شان حرف زدند.


قرار گذاشتند جمعه ی بعد آنها بیایند اصفهان، خطبه ی عقد را بخوانند. همه منتظر بودند. احمد گفت: نمی آیند. یعنی من گفتم نیایند.


تعجب کردیم؛ پرسیدیم: چرا؟


گفت: آخر تماس گرفتند شرط عقد گذاشتند؛ نرفتن من به جبهه.


بسم رب الشهداء و الصالحین


با شهدا


وصیت نامه و یا بهتر بگویم؛ کارت عروسی.


عزیزان! در خانه ی خیلی ها برای پیدا کردن همسر آینده تان رفته اید، اما خود آن خانه را پیدا کردم. ابدی، نورانی، دارای صاحبی بخشنده و مهربان. مهریه اش البته پرارزش است. اما در برابر او ارزشی ندارد. عروس من شهادت است.


شهید که شد، متن وصیت نامه اش را برای همه فرستادند تا همه در مراسم عروسی شرکت کنند.


"سرزمین نور"


ارسال شده توسط: ریان


+ نوشته شـــده در دوشنبه 22/12/90ساعــت 8:17 صبح تــوسط شهید گمنام | نظر